پدر
راستی بابا چقد از من و مامان خبر داری؟میدونی من بزرگ شدم و میرم دانشگاه میدونی ترم ششمم دانشگامم داره تموم میشه.راستی چرا انقدر من دلم زود به زود واست تنگ میشه.حداقل هفته ای یکبار خوابت و میبینم.هر لحظه یه بار تنفست می کنم.بابا فهمیدی من تو عشق شکست بزرگی رو متحمل شدم ؟شاید اگه پیشم بودی کلی واست درد و دل میکردم. بابا فهمیدی اون یکی رو جز من داشت؟ بابا تو چند بار عاشق شدی؟اگه پیشم بودی مسلما هزار بار اینا رو گفته بودی.
همه این حرفا رو زدم که بگم :هنوز منتظرتیم هم من هم مامان... میدونی مامان هنوز عاشقته؟هیچی نمیگه اما من از تو چشاش میخونم .شاید واسه همینه که هیچ وقت دیگه ازدواج نکرد.بابا راستی تو هنوز مامانو دوس داری؟امروز به عکس جدید ازت گذاشتم تو اتاقم عکسیه که چند روز پیش از اون تصادف گرفته بودی حتی اجل بهت مهلت نداد عکست رو ببینی.امروز یکی اومد سر خاکت بعد منو محکم گرفت تو بغلش و زار زار گریه کرد .بعدا فهمیدم مامانته.یعنی مامان بزرگ من .۱۵ سال بود ندیده بودمشون.تو که میدونی بعد از رفتنت چه به سر من و مامان آوردند مامان بزرگ میگفت تو خود مجید منی هرچی من گفتم من نوتم اشکان. میگفت نه تو مجید منی
بگذریم خیلی دلش هواتو کرده بود اگه روحت اونجا شاهد بود که هیچی اگه نبود یه سر به مامانت تو خواب یا بیداری بزن............
دل من هواتو کرده کاش میشد تو رو ببینم کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم