از پشت پنجره ی اطاق محل کارم به درخت رو به روی خیابون نگاه می کنم

 که روز اولی که من اومدم برگاش سبز بودن و تازه اما امروز زرد و نارنجی شدن و خشک .

دارم نگاشون می کنم که بعد از بارون دیشب چقدر برگای نارنجیش خیس شدن

 و دیگه حتی صدای خش خششون هم در نمیاد .

طولی نمیکشه که رفتگر میاد و خاطره ی اونا رو از ذهن خیابون هم جارو می کنه .

راستی اون عابر پیاده ای که داره میره چرا جای خالی برگارو زیر پاهاش احساس نمی کنه ؟!

 مگه یادش رفته که پاییز اومده ؟!

قول می دم که اون هیچ وقت تو کوچه درختی زندگی نمی کرده

 آخه می دونی کوچه درختی خونه ی پاییزه .

همیشه وقتی از مدرسه می اومدم یه کوهی از برگ زیر پاهام بود

 که چشمامو می بستم و فقط به خش خششون گوش می کردم .

یکی می گفت بدترین نوع مرگ ، مردن برگه ...

 اول سبزه بعد زرد میشه بعد می ریزه و آخر سر هم همه از روش رد می شن

 . اما من می گم برگها نمی میرن ،

 حتی وقتی زرد می شن و می ریزن با صدای خش خشون دارن فریاد زندگی می زنن

 . یه جورایی انگار دارن از ته دل می خندن ...

...

دارم خودمو آروم می کنم ، یه کم دلم گرفته ...

 

یکی  می پرسه فرشته ها مرد هستند یا زن؟ 

 می گم که فرشته ها زنند اما من فرشته مرد هم دیدم.

راستی جبرئیل و میکائیل هم مرد بودند . ولی میگه من که ندیدم .

یعنی واقعا ندیده؟!

می پرسه چه چیزای قشنگی داری می بینی ؟

 بهش می گم خیلی چیزا ، آسمون ، زمین، باد ، بارون ، آدما ، خدا ، همه چی ...

بیشتر از این نمی تونم براش توضیح بدم آخه گفتنی که نیست حس کردنیه .

 

از پشت پنجره میام کنار ...

 

 می دونم !حس میکنم

 دلم برایش خیلی تنگ شده اما خب به زور که نمیشه کسی رو حفظ کرد

مخصوصا وقتی کسی آدمو نخواد و بعد با کاراش و حرفاش بگه منو می خواد

دوست داشتن که زورکی نمیشه

 . شاید هم اینطوری بهتر باشه .

منم بالاخره یه فکری واسه دلتنگیم می کنم

. به قول آبتین:

 دنیا انقدر کوچیک هست، که بالاخره حتی اگه شده برای یه لحظه ما دوباره همدیگه رو ببینیم

 حتی اگه همدیگرو نشناسیم ...